RaikoSanstory16 - فصل شانزدهم: به بچه ها یاد بدهیمفصل شانزدهم: به بچه ها یاد بدهیم

 

 

فیلیپینی ها در انگلیسی مهارت دارند

 

 شروع به پیدا کردن دانشجوی فیلیپینی برای کلاس های دمو کردیم. اکثر فیلیپینی ها انگلیسی صحبت می کنند، برای همین پیدا کردن کسی که انگلیسی بلد نباشد دشوار است.

با این مکالمه شروع کردم.

از هلگا پرسیدم: “آیا کسانی را در سبو می شناسید که نتوانند انگلیسی صحبت کنند؟ می توانید دانشجو برای کلاس های دمو پیدا کنید؟”

“رایکو، فیلیپینی ها کاملا زبان انگلیسی بلد هستند. خیلی سخت می شود اگر بتوانند انگلیسی صحبت کنند، دیگر نمی توان آنها را دانشجوی کلاس های دمو کنیم. “

“پس کودکان چطور؟ بچه ها که هنوز زبانشان آنقدر خوب نیست، چطور است به آنها آموزش بدهید؟ فکر کردم که کودکان خیابانی به مدرسه نمی روند، بنابراین مطمئنا نمی دانند چگونه انگلیسی صحبت کنند. در نتیجه پیشنهاد دادم: “بچه های خیابانی را بیاوریم که کار خیر هم انجام داده باشیم”.

هلگا قیافه اش عوض شود و گفت: “نه، اگر این کار را انجام دهیم، گرفتار و دستگیر خواهیم شد.”

نورین، که به گفتگوی ما گوش می داد، گفت: «اگر بچه ها را از یتیم خانه بیاوریم چه؟ اگر هنوز به مدرسه نرفته باشند، نمی دانند چگونه به زبان انگلیسی صحبت کنند. “

کایل گفت: “من کسی را می شناسم که یتیم خانه ای اداره می کند. فکر کنم خوشحال خواهند شد اگر ما به بچه ها انگلیسی بیاموزیم.”

هنگامی که این پیشنهاد را به یک خواهر در یتیم خانه دادیم، بسیار خوشحال شد. آنها خیلی خوشحال بودند که ما قصد داریم نه تنها به آنها انگلیسی آموزش دهیم، بلکه به آنها غذا نیز بدهیم. روز بعد با مینی بوس به آنجا رفتیم تا بچه ها را بیاوریم.

بخوانید  فصل بیست و یکم: همه دارایی خود را کنار گذاشته و با آخرین شانسمان به نبرد رفتیم

دفتر برنامه گفتگوی آنلاین انگلیسی ما یک ساختمان پیشرفته در منطقه IT Park است. بچه ها اولین بار بود که سوار آسانسور می شدند و یا حتی کامپیوتر لمس می  کردند برای همین بسیار هیجان زده بودند. کلاس ها را هم دوست داشتند که فکر کنم به این خاطر بود که استاید حالت مادرانه داشتند.

صادقانه بگویم، من کمی شوکه شدم که بچه ها انقدر خوب و مهربان بودند. هرکاری که ازشان میخواستیم انجام می دادند، خیلی وظیفه شناس بودند. اصلا دلشان نمی خواست که بزرگترها بهشان کم محلی کنند. احتمالا به این خاطر بود که تمایلی به بازگشت به یتیم خانه نداشتند. هرگز نمی توانم قیافه های غم انگیز و چسبیدنشان به اساتید را وقتی که زمان بازگشت فرارسید فراموش کنم.

ما نمیخواستیم بچه ها را خسته کنیم بنابراین کلاس ها را به یکبار در روز محدود کردیم. آنها ساعت ۱۱ صبح می آمدند، یک ساعت انگلیسی مطالعه می کردند، ناهار می خورند و سپس به یتیم خانه می رفتند.

زت اولین کسی بود که با بچه ها کلاس گذاشت.

زت گفت: “دزیره، کنار بچه بنشین و کلاس را مشاهده کن. الان شروع می کنم.” چون قصد داشتیم یک برنامه آنلاین را اجرا کنیم، آموزش مستقیم فایده ای نداشت، بنابراین صندلی ها را کمی از هم جدا کردیم و درس را در اسکایپ شروع کردیم.

آموزش تا زمانی ادامه پیدا کرد که برنامه آنلاین ما آماده افتتاح شد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *