تغییرات سرنوشت‌ساز:

ملاقات من با استاد میا (استاد ارشد کالجم) هنگام یادگیری انگلیسی در فیلیپین اتفاق افتاد. او استاد من در کلاس انگلیسی گروهی چهارنفره بود. همکلاسی‌های من دو کره‌ای بودند و صندلی نفر چهارم همیشه خالی بود. کره‌ای‌ها یک زوج بودند ولی با من رفتار خوبی داشتند و باهم فعالیت‌های مختلفی انجام می‌دادیم. چون باهم در کالج ثبت‌نام کردیم برای همین هم‌گروه نامیده می‌شدیم. هنوز هم باهم در تماس هستیم و از حال یکدیگر خبردار می‌شویم.

“رایکو، استاد میا مرخصی زایمان گرفته است. شنیده‌ایم از فردا استاد جدیدی می‌آید.

“ما نگرانیم چون کلاس‌های استاد میا خیلی خوب بودند.”

روز بعد شگفت‌زده شدم.

استاد جدید خودش را معرفی کرد: “من تیچر گریزت هستم. مرا زت صدا بزنید.”

معروف‌ترین استاد در آن ناحیه به‌عنوان استاد پشتیبان به کالج ما آمده بود. اولین باری هم بود که او را ملاقات می‌کردم.

کار تلفظ کلماتش بسیار عالی است و به‌ راحتی قابل فهم است. او از طریق سازگار شدن با ویژگی‌های دانشجو با وی صحبت می‌کند، به همین خاطر کلاس به‌خوبی پیش می‌رود. امتیاز دیگر کالج‌های زبان در فیلیپین علاوه بر برنامه آنلاین، قابلیت جایگزین کردن استاد در برنامه آموزش حضوری است.

بعد از اینکه شنیدیم استاد میا یک دختر به دنیا آورده است، تصمیم گرفتیم برایش جشنی بگیریم.

بقیه از من پرسیدند: “رایکو، به نظرت چه‌کار کنیم؟”

ازآنجایی‌که در آینده او مجبور بود هم بچه‌داری کند و هم کار کند. من ‌بعد از مشورت با دوستان کره‌ای‌ام تصمیم گرفتیم یک کالسکه بخریم. بعد از خرید آن به‌طرف خانه استاد میا رفتیم تا در خانه‌اش جشن بگیریم.

خانه استاد میا از شهر دور بود و در دامنه کوه قرار داشت. هیچ وسیله نقلیه عمومی هم برای رفتن به آنجا وجود نداشت،  درنتیجه او مجبور شد کمی معطل شود تا ما برسیم. ازآنجایی‌که آدرس سرراستی نبود مجبور شدیم از ساکنین آن منطقه پرس‌وجو کنیم تا راه را پیدا کنیم ولی خیلی طول نکشید. استاد میا در محله خود بسیار معروف است. همه او را می‌شناسند و می‌شود گفت به‌ نوعی ستاره آن‌هاست.

بخوانید  فصل هجدهم: 4 برابر سریعتر- معجزه متد CALLAN

وقتی به منزلش رسیدیم من شوکه شدم. هیچ در ورودی وجود نداشت و ما به‌راحتی داخل خانه بودیم. هیچ پنجره‌ای نبود، البته بود ولی شیشه‌ای نبود. تنها حصیری از جنس بامبو بود که با آن دریچه را می‌بستند. تازه همش نبود. حتی آب شیر هم نداشتند.

دختر کره‌ای که همراه ما بود پرسید: “میا تو همیشه به ما می‌گفتی زود به‌ زود حمام می‌کنی. ولی اینجا حتی آب شیر هم ندارید.”

گوشه خانه او یک دیگ بزرگ پر از آب بود.

“برادر کوچک‌ترم، هر روز دیگ را در کنار رودخانه پر از آب می‌کند و می‌آورد.”

حومه شهر فیلیپین کاملاً از آن چیزی که انتظارش را داشتم متفاوت بود. خریدن کالسکه واقعاً اشتباه بود. استاد میا خیلی به خاطر هدیه ما خوشحال شد ولی جاده‌های این روستا حتی آسفالت هم نبود. در کل مسیر صاف زیادی وجود نداشت و آن کالسکه برای حمل بچه هیچ کمکی نمی‌کرد.

وقتی بچه باهوشی در یک روستای فقیر به دنیا می‌آید، مردم روستا کمک می‌کنند تا وارد دانشگاه شود. اگر فردی موفق شده و آن روستا را ترک کند، به بقیه بچه‌ها کمک می‌کند. این‌یک سنت در فیلیپین است. در کالج به این نکته پی نبردم ولی راز موفقیت مردم این روستا در شور آن‌هاست. این عمل یک فرایند منطقی مثل سخت‌کوش باش و نتیجه بگیر نیست. عشقی است که طالب چیزی نیست و همین حامی آن‌ها بوده است.

حسم به من می‌گفت ایده رابطه “بده بستان” واقعاً در برابر این رابطه زیبا ایده غم‌انگیزی است. این رابطه ازخودگذشتگی و ایثار یا همان شور چیزی است که باید در دنیای امروز به داشتنش فخر ورزید.

ادامه دارد …

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *